آوازهای سرزمین مادری
وحید رحیمی زاده: شعرهای ملی و میــهنـی در ادب فارسی، پیشینه ای زیاد دارد و اهمیت این گونه شعری در فرهنگ و ادب ما تا بدانجاست که هنوز هم پس از قرن ها و سدهها، شاهنامه حکیم توس یکی از ارکان اصلی هویت ایرانیان به شمار می آید. اما پرداختن به مضامینی از این قبیل در قالب شعر و هنر بهویژه پس از انقلاب مشروطه و بیداری دوباره قوم ایرانی، اعتباری دیگر یافت و شاعران و هنرمندان کوشیدند تا با نگاهی نو و متفاوت از نگاه گذشتگان، هرآنچه را که با سربلندی و افتخار ملی ایرانیان پیوند دارد، با هنر خویش بیامیزند و آن را جاودانه سازند. رویه ای که با توجه به وقایع و رویدادهای اجتماعی و سیاسی برهههای مختلف زمانی، تا به امروز با شدت و ضعف ادامه یافته است. «مادرم؛ ایران» مجموعه شعرهای میهنی علیرضا طبایی، شاعر و منتقد ادبی پیشکسوت، از تازه ترین کتابهایی است که در این زمینه منتشر شده است. مجموعه ای دربرگیرنده پنج منظومه نسبتا بلند نیمایی با محوریت تاریخ و فرهنگ ایران زمین. برای بررسی ویژگی شعرهای این کتاب با طبایی به گفتوگو نشستیم که در ادامه میخوانید.

تازه ترین مجموعه شعر شما با عنوان «مادرم؛ ایران» دربرگیرنده شعرهایی است با محوریت ایران؛ شعرهایی که میتوان آنها را ناسیونالیسی نامید و در تقسیم بندی های رایج ادبی، در ذیل عنوان «ادبیات متعهد» قرار داد. جایگاه اینگونه ادبی را در عصر حاضر چگونه ارزیابی میکنید؟
ادبیات، گونه ای واکنش در برابر رخدادهای زندگی است. هنرمند، انسانی است که می اندیشد و دریافت خود را که با حس و عاطفه و خیال او آمیخته، به شکل تولیدات هنری به دست زمانه می سپرد. نوع نگاه او به انسان، به پیرامون و جامعه خود و میزان تأثر او از حوادث و رخدادها، همه و همه سهم سازنده ای در شکل گیری «تعهد» او دارند. شاعر، تاثیرپذیرترین هنرمند است از تلخ و شیرین های زمانه. شاعر، هم تماشاگر است و هم آفرینشگر. تماشاگری است که در متن بازی، حضورش در تداوم آنچه بر صحنه می گذرد، تاثیر دارد، اما مسوولیت شاعر در روزگار ما چیست؟ روزگار ما، تاریخی است که در لحظه و لحظات، جریان دارد. تاریخی است که در متن آن، زندگی و سرنوشت انسان شکل می گیرد، آغاز میشود، پایان می گیرد، ادامه می یابد و پیوسته در حال «شدن» است. شاعر، شعر این تاریخ را می سراید. شاعر در روزگار ما، سراینده شعر تاریخ زندگی انسانهاست.
شعرهای این کتاب، همه در قالب نیمایی و با زبان و رویکردی حماسی سروده شده اند. قالب نیمایی را واجد چه ظرفیتهایی برای بیان مضامین مورد نظرتان یافتید که تمام شعرهای مجموعه را در این قالب سرودید؟
شعر، نه به گونه شعار و نه در قالب ها و کلام کلیشه ای و تکراری، بلکه در جامه زنده و پرتپش، پویا و اثرگذار، برانگیزاننده و پرطراوت، برترین و بیشترین عامل زندگی بخش است. میتواند همان تاثیری را بر مخاطب خود داشته باشد که نظامی عروضی در کتاب چهار مقاله، در شرح حال احمد خجستانی بیان میکند وقتی که دو بیت از شاعری به نام حنظله بادغیسی را میخواند: «مهتری، گر به کام شیر در است / شو، خطر کن، ز کام شعر بجوی / یا بزرگی و عز و نعمت و جاه/ یا چو مردانت، مرگ، رویاروی!» شعر میتواند این افسون زندگی ساز و برانگیختگی را در خود نهفته داشته باشد. و من قالب نیمایی را، امروز، واجد این ویژگی و این ظرفیت می بینم. شعر نیمایی به دلیل آزادیهایی که در شکل و بیان به شاعر میدهد و نگاهی زندگی محور که در آن جاری ست، آنچنان پتانسیلی در خود نهفته دارد که اگر در دست شاعری قدرتمند قرار گیرد، شاعری که آگاه به میراث ادب فارسی، آشنا به راز و رمز سرودن، چیره بر کلام و از اهالی امروز باشد و زیر همین آسمان و در همین قطعه از خاک تنفس کند، جادویی شگفت خواهد بود که فرهنگ و شعر و ادب ایران زمین به او نیاز دارد. شعر نیمایی، شایسته ترین قالب برای این هدف است. آنان که شعر نیمایی را، زبان شعر روزگار ما نمیدانند، یا ظرفیتهای آن را نمی شناسند یا از سر عناد و کینه ورزی، به جدال با آن برخاسته اند. نکته جالب در این میان کارنامه شعری آنهاست که به هیچ عنوان قابل دفاع نیست. آنان مردودان کلاس شعر نیمایی هستند. علاوه بر این، شما حساب حجمی از آثار شخص نیما یوشیج را از «شعر نیمایی» جدا کنید. آنچه مورد نظر من است، نه همه آثار نیما، بلکه آثار موفق شاگردان و پیروان او و درصدی از کارهای خود اوست.
از ویژگیهای برجسته مجموعه «مادرم؛ ایران» حضور پررنگ اسطورهها، افسانهها و شخصیتهای ملی و میهنی در شعرهاست و افزون بر اینکه از شناخت و تسلط شما بر شخصیتها و روایت های اساطیری و تاریخی حکایت میکند، به شعرها نیز جلوه ای نمادین بخشیده است. چه هدف یا اهدافی را زمینه ساز انتخاب چنین رویکردی میدانید؟
وقتی از «ایران» سخن میرود، تنها یک محدوده جغرافیایی با مرزهای مشخص مورد نظر نیست. ایران یک مجموعه در هم تنیده از فرهنگ، خلق وخو و آداب و سنن، تاریخ، هنر، صنعت و دستاوردهای مدنیت، شخصیتهای اساطیری و پهلوانی و قهرمانی و صدها گنجینه از مفاخره و حماسه و زیبایی و حتی تلخی و اندوه است. فرهنگ و باورهای قوم و قبیله ای که امروز ما وارث تلاش و اندیشههای آنان هستیم، سرشار از جوانمردی ها، بزرگواری ها و روشنایی هایی است که نژاد آریایی را بر چکادهای تاریخ نشانده است و لحظه لحظه آن از مفاخره و حماسه لبریز است. اگرچه جاپای تاریکی و تلخی ها را هم، گاهگاه میتوان بر آن دید. بر زمینه تاریخ گذشته این مرزوبوم، در کنار سلطه ضحاک تازی، فرمان روایی نور فریدون، پاکی کیخسرو و داد و دهش و جانبازی کاوه ، رستم، ایرج، منوچهر، آرش، سورنا، مازیار، رییسعلی، امیرکبیر، مصدق و... را میتوان دید و از آنها درسها آموخت. اگر ایران باید پوست بیندازد، اگر باید از بیرون و درون متحول شود، راهی جز الگوبرداری از شایستگان نیست. پس باید به بازشناسی آنان کوشید. اگر میخواهیم ضحاک ها مجال نیابند یا خودفروشانی چون میرزا آقاخان نوری فرصت دسیسه علیه امیرکبیر پیدا نکنند و قائم مقام فراهانی بر خاک نیفتد و پرپر نشود و ابراهیم خان کلانتر خنجر خیانت بر کتف لطفعلی خان زند فرود نیاورد، پس باید کاوه را ستود، رییسعلی دلواری را ارج نهاد و از مصدق ستایش کرد. در مجموعه «مادرم؛ ایران» این اتفاق افتاده است و نام آوران، در جادوی شعر، شستشو داده شده اند.
اگر پیشینه ادبیات و بهویژه شعر فارسی را مرور کنیم، از دقیقی و فردوسی گرفته تا روزگار نزدیک تر به امروز و شاعرانی چون ادیب الممالک فراهانی و میرزاده عشقی و ملک الشعرای بهار و فرخی یزدی و حتی اخوان در شعرهای ناسیونالیستی اش، همواره به دلیل پرداختن به موضوعاتی از این قبیل با اتهام دورشدن از شعر و درافتادن به ورطه شعار روبه رو بوده اند. شما برای در امان ماندن از چنین آفتی چه کردید؟
شعر در مفهوم ذاتی خود، از ادبیات جدا میشود و در جایگاهی دیگر می نشیند. امروز، دیگر ادبیات تعلیمی، ادبیات عرفانی، ادبیات روایی و... هریک تعریف خود را دارند و شعر تعریف خود را. در گذشته بعضی از شاعران، شعار را جایگزین شعر کرده و برعکس، برخی دیگر شعار را تا مرتبه شعر بالا برده و به آن نزدیک کرده اند. میتوان سرودن از بعضی لحظهها و سخنگفتن از پاره ای حس ها و دریافت ها را به راه رفتن روی لبه شمشیر تشبیه کرد. راه رفتنی که هر لحظه در آن بیم سقوط میرود. شاعری که به بیان حس و دریافت خود از مقولاتی چون میهن، شخصیتهای برجسته، رخدادهای تاریخی و قهرمانی و... می کوشد، برای آنکه در ورطه شعار، در دره تصنع و در پرتگاه مدیحه گویی فرو نغلطد، باید آنچنان با موضوع و محتوای شعرش یگانه شده باشد و آن را با زلالی حس و شعور خود آمیخته و با آن زیسته باشد که در لحظه سرایش، گویی از معشوق یا پاره ای از هستی خویش سخن میگوید. باید آن را در خود ببیند، نه بیرون از خود. همانند تصویری که تمام فضا و سطح آیینه را لبریز کرده و تصویر و آیینه در هم حل شده اند. شعرهای مجموعه «مادرم؛ ایران» را که میخوانید، با زبانی سر و کار دارید که نهتنها رنگ و طعمی از شعار ندارد، بلکه در زلالی شعر پراکنده است و کلام، در فضای شعر نفس می کشد. به طور مثال گاهی که از «ساسان» و «فریدون» سخن میرود، با زبان و بیانی اینگونه روبهرو میشوید: «هم گام با ساسان / لبخند را تقسیم کردم مثل نان و شیر / من، دست بت ها را شکستم، هیبت شمشیرها را نیز / من مرزها را خط زدم از متن تاریخ...» یا هنگامی که از بزرگ مردانی چون مصدق و امیرکبیر سخن میرود، با زبانی شعرگونه به این شکل در ارتباط هستید: «درود ای تو گهواره رویش باغ و نجوای باران... / هنوز از تو می پرسد این جنگل سبز، در تیرگی راز زخم تبر را...» می بینید که مخاطب با «شعر» سر و کار دارد نه شعار و نه الواحی پر از سطرهای کلیشه ای و مدیح گون. با این همه، من خود ادعایی ندارم. داور، زمانه است و مردم و آنکه غربال به دست دارد و از پی می آید.
روزنامه بهار شماره ۳۸
برچسب:
نویسنده: ayso