خرید بک لینک

دیشب باز اومدی تو خوابم...

-تو خسته نمی شی از این همه عاشقی و نه گفتن های من؟

-مگه تو و این نرگس چشمات میذارن من خسته ام بشم؟عاشق نباشم؟

«نرگس چشمات»...یه عالمه خاطره...بی اختیار لبخند روی لبام نشست...

سرشو روی لبام خم کرد و مثل همیشه زل زد به خنده ی بی جونم...مثل همیشه زمزمه کرد:

-بررنگ تر...بخند نرگسکم!

«نرگسکم...»...یه عالمه خاطره...آخرین بار که رفت...صدام کرد نرگسکم...همون لبخند کمرنگم هم محو شد...اخماش باز چشمای سیاهشو سایه ی غم زد...آه کشید از اون آه هایی که وقتی مطمین شد نمی ذارن مال اون باشم و هر بار که منو می دید میکشید...یه عالمه خاطره...

-تو که میدونی دلم به خنده هات بنده...کجاست اون لبخندای قشنگت که پابندم کرد؟...کجاس ناز نرگسم؟

لبخندی که پابندش کرد...ناز نرگسم...یه عالمه خاطره...

-تو که از همه چی خبر داری...

سرم رو انداختم پایین ...یاد اون چند وقتی افتادم که آدمک عاشق دروغکی ،دروغ عاشقیش رو تحویلم میداد و علی باهام قهر کرد انگار...دیگه به خوابم نیومد...گرچه کنارم بود و ملتمسانه صدام میزد...ولی پر از غم ...

لبخند تلخی زد:

-آره خبر دارم...از دل مهربونت که هشت سال به خاطر من و زخم زبون خیلیا سکوت کرد خبر دارم...ازاینکه همه شکستیمت...از اینکه لایقت نبودم و میخواستمت!...هنوزم میخوام...هنوزم حسرتمی ...از اینکه فاصله ی یک دنیای بینمون ،واسه اینه که دلت تو عشقم شکست...از اینکه میدونی دل اونی که شکست دل نرگسمو میشکنه و تاوان شو پس میده...بخند آرامشم...

دل مهربونت...زخم زبونا...شکستم...تا همیشه میخوامت...حسرتمی نرگس...بخند آرامشم...یه عالمه خاطره...

هنوزم حست میکنم ...هنوزم دونه دونه کلمه هاتو تو خواب و بیداریم محاله فراموش کنم...با اینکه حرفا و اتفاقای دور و برم رو خیلی زود فراموش میکنم...!!!

به نگاه پر از فاصله اش ...پر از حسرت آشناش ...به خاطر دل عاشقش لبخند زدم...

لبخندمو با نگاه سیاهش باز قاب گرفت و باز ته دلم رو خوند همونطور که من نگاه خیسش رو از اون فاصله خوندم...باز داشت بهم میگفت:

به خاطر من میخندی لبخند زندگیم...باز هم به خاطر من و به خاطر دیگران...

راست میگه...واسه دل اون لبخند میزنم...واسه اینکه نگیره دلش بیشتر از این...بیشتر از این؟!!!...مگه بیش از اینم غم هست؟!!!

زیر گوشم زمزمه کرد:

اذان میگن عروسک حالا نوبت منه که بیدارت کنم...

این جمله!...

پرستارش بودم...دم اذان صبح بیدارش می کردم واسه نماز...قرصاش خواب آور بود هرکی صداش میکرد بیدار نمیشد ...فقط با صدای من بیدار میشد!...از اونروز که توی رستوران از خستگی شب بیداری تو بیمارستان واسه حال بدش خوابم برد تا امروز (به جز روزایی که آدمک دروغکی رو بودنش خط کشید و باهام قهر کرد)هرشب با صدای اون واسه نماز صبح بیدار میشم...با اون صدای گرم و عاشق و مردونش صدام میزنه:نرگسم؟...

یه عالمه خاطره...


برچسب: نویسنده: ayso تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 18:47

صفحه بندی