سلام بچه ها جونم.پست رمزدارمو حذف کردم.نظراتتونو خوندم واقعا از همتون ممنونم.بعد از نوشتن اون مطلب دوستم اس داد که میخوام بیام خونتون منم خوشال شدم شاید یه نشونه از طرف خدا بود تا نشونم بده هنوز ترکم نکرده خلاصه دوستم اومدو شب هم پیش من موند.خیلی خیلی بهم خوش گذشت.دیروز صبحم به داداشم گفتم که اگه تو نمیخری بده من بخرم لپتاپو.که اونم گفت بابا جان من که نمیگم نمیخرم مگه نمیگی هفته دیگه میری من تا هفته ای که میخوای بری برات میخرم من دارم مقایسه میکنم ال میکنم بل میکنم میخوام با این پول بهترین رو برات بخرمو....شاید در این موردم زیاده روی کرده بودم نمیدونم خلاصه عصر دیروز هم کامپیوتر خونگیم دار فانی رو وداع گفت و ویندوزش پرید که البته با کمک داداش ۱ساعته دوباره برام راهش انداخت.از بابام بگم که کلی نازمو میکشه منو بابام همیــــــــــــــــــــــــشه باهم خوب بودیم به جز اون سال که کمبودش باعث شد بزرگترین ضربه رو بخورم...دوستم میگفت بابات خیلی مهربونه گفتم آره هست اما ساده هم هست وگرنه تو ۵۶سالگیش همچین کار اشتباهی نمیکرد.....با دوستم کلی حرف زدیم و غیبت کردیم
بچه ها دوباره افتادم روو موده افسردگی.راستی اونایی که به خاطر مشکلات هورمونی خاله پری نمیاد سراغشون هم مثه ما خلقشون نوسان پیدا میکنه یا نه؟! بازم ترس از آینده اومده سراغم....ترس از حرف مردم..ترس از تنهایی و دلتنگی....خدایا کاااااش توو زندگیم هیچوقت با بعضیا آشنا نمیشدم خدایا من کوچیکم که از مشکلاتم مینالم یا مشکلاتم انقدر بزرگ هست که ناله کوچکترین کاریه که میتونم بکنم؟!هیچی منو از ته دلم خوشحال نمیکنه....و شایدم از ته دل ناراحت هم نمیشم این یا نشونه افسردگیه یا نشونه رسیدن به حد کمال انسانی(که البته با آدمی که درجه ایمانش در حد من باشه بعیده)چه ظلم بزرگیه که بدون رضایتت میارنت به این دنیا .عکس ۶ماهگیمو زدم به دیوار اتاقم همش بهش زل میزنم و میگم طفلکی ینی آینده تو باید اینطوری میشد؟!
خدایا امید معجزه هم ندارم میدونم سرنوشتم اونطوری که تو نوشتی پیش خواهد رفت .از پاییز بیزارم از این ماه افسرده
برچسب:
نویسنده: ayso
تاريخ: شنبه
27 مهر
1392 ساعت: 14:11