مشتم پر از آب میشد و آب روی ساعدهایم ریخت تا به من برسد.
همه چیز چقدر پوچ و بی مفهوم شده، ای لعنت به همه چیز ، به همه کس ، تصویر صورت معصوم و خوابیده اش رهایم نمیکند .قفسه سینه ام چه دردی دارد نفسم تنگ میشود
همه دروغ می گویند
همه ی آنهاییکه می گفتند دوستم دارند . همه کسانی که می خواستند فقط نگاهشان کنم ، روبرویم بنشینند
همه ی آنهایی که کمی دیگر بخند می خواستند ، همه ی آنهایی که می گفتندخنده ات را دوست دارم
قلبی برای من نمیتپد
حتی قلب تو که از تپش ایستاده
یک هیچ بزرگ ، یک دروغ بزرگید
من هم دوستتان نداشته ام
می خواهم هیس! را ببینم و غرق شوم در وحشتم و کابوس بیاید که من تنها باشم
بیزارم
نفسم توی آب تنگ میشود
امروز حالم هیچ خب نیست
بی خیال
خوب میشوم
برچسب:
نویسنده: ayso