خرید بک لینک
نشستم روبروی شرشرآب و دستهایم را گرفتم زیر شیر تا ته باز

مشتم پر از آب میشد و آب روی ساعدهایم ریخت تا به من برسد.

همه چیز چقدر پوچ و بی مفهوم شده، ای لعنت به همه چیز ، به همه کس ، تصویر صورت معصوم و خوابیده اش رهایم نمیکند .قفسه سینه ام چه دردی دارد نفسم تنگ میشود

همه دروغ می گویند

همه ی آنهاییکه می گفتند دوستم دارند . همه کسانی که می خواستند فقط نگاهشان کنم ، روبرویم بنشینند

همه ی آنهایی که کمی دیگر بخند می خواستند ، همه ی آنهایی که می گفتندخنده ات را دوست دارم

قلبی برای من نمیتپد

حتی قلب تو که از تپش ایستاده

یک هیچ بزرگ ، یک دروغ بزرگید

من هم دوستتان نداشته ام

می خواهم هیس! را ببینم و غرق شوم در وحشتم و کابوس بیاید که من تنها باشم

بیزارم

نفسم توی آب تنگ میشود

امروز حالم هیچ خب نیست

بی خیال

خوب میشوم


برچسب: نویسنده: ayso تاريخ: دوشنبه 8 مهر 1392 ساعت: 12:40

صفحه بندی