خرید بک لینک


تنها چیزی این روزها ذهنم را مشغول کرده، هدیه است. بعضی وقت ها هدیه ای را برایم می دهی و مرا ساعت ها در حیرت فرو میبری و روزها در تفکر سرگردانم می کنی...

هنوز هدیه قبلیت در دهان زندگیم طعم بسیار شیرینی داشت که هدیه بعدی را از دل آن برایم فرستادی. چنان که دیگر قدرت پس دادنش را ندارم. می دانم که نقطه ضعفم را خوب می دانی. بر کتابی که بر من وحی کرده بودی سوره ای جدید نازل کردی. می خواستم با آیه آیه این قرآنت زندگی کنم... من نیز کتابی شده ام که شاعری جدید را برایش فرستادی تا آن را بسراید. کتاب شعر عاشقانه ای که تمام صفحاتش مملو از داستان های عاشقانه ای است که برای غزالی سروده شده است.

نمی دانم خبر داری که از زمان ظهور پیامبر، شاعر درونم به شور و هیجان افتاده است؟ شوری از جنس شیدایی شمس ها و حلاج ها. گویی تمام بی قراری های تاریخ از سقراط و افلاطون تا دانته و گوته را جمع کرده و یکجا به او داده اند... اگر عشق انسان تصویری از عشق حقیقی است، من با تمام صداقتم اقرار می کنم که عاشق تصویرت شده ام و اکنون از دل این آینه که همیشه تو را در او دیده ام فرشته ای کوچک مرا نگاه می کند... می دانم می شود آینه و تصویر را از هم جدا کرد ولی من تصویر را با آینه اش دوست دارم. آینه ای که تا مدتی قبل تو را برایم نشان می داد الان می خواهد قدمی فراتر رفته و قدرتت را برایم نشان دهد.

این روز ها با تمام وجودم می فهمم که چقدر کارت زیباست. تو آرام آرام آبی آسمان و سبزی زمینت را بر من اثبات می کنی و چنان ستون های یقینت را بر عمق روحم فرو میبری که دیگر هیچ بادی قدرت تکان دادنش را ندارد.

نقاش خیال برایم بال تصویر می کند، زمانی که می بینم دارم از خاک بودنم فاصله می گیرم، و بی شک پرنده ای خواهم شد زمانی که این مسیحایت مرا تا ابرهای حضورت بالا می برد...




برچسب: نویسنده: ayso تاريخ: شنبه 20 مهر 1392 ساعت: 19:07

صفحه بندی