زندگی ام بهار است
با جامه ای سبزِمخمل به تن
و نوازشی هر از گاهی
تصمیم به رفتنم نیست !
چرا که آن دو بازوی سفیدت
به ماندن نگاه می داردم.
زندگی ام کوتاه است!
همانند حلقه ای
که از آن برون نمی توانیم شد
زندگی ام ،
به کوتاهی دست به خداحافظی تکان دادن
زندگی ام ، با خود بیگانه بودن
زندگی ام ، با بخت خود به بازی نشستن
و تنها آن لحظه
که دیدار تـــو در پیش است
پشیمان می شوم از نا امیدی...
برچسب:
نویسنده: ayso