
اعتراف می کنم یکی از سرگرمی های مضحکم اینه که برم توی آشپزخونه و از توی قسمت ِ بارش بگردم دنبال ِ چیزی که بتونم باهاش بعد از ظهرم رو بگذرونم. اگه یه پاکت چیپس پیدا کنم که از دید بقیه پنهان مونده، باهاش یه چیپس ُ پنیر مشتی درست می کنم و با سوسیس و ذرت ِ شیرین، حسابی به خودم می رسم. اما اگه هیچ چی جز یه کیسه سویای آجیل پیدا نکنم مجبورم با بی میلی مشتم رو از سویا های کِرِم رنگ پر کنم و در حالی که مزه ی بی خود سویا رو روی زبونم حس می کنم، اونا رو قورت بدم. اینا فقط جنبه ی خوب و بد ماجرا بود. اما اگه دنیا خیلی حال ُ حوصله نداشته باشه و فقط بخواد دلم رو نشکونه و یه ناراحتی به دیگر ناراحتی هام اضافه نکنه، یه چند تا کیسه ی کوچولو نسکافه ی آماده یا هات چاکلت پیدا می کنم که برم توی ماگ ِ آبی دوستداشتنیم درست کنم و برم بشینم روی تختم و کافه پیانو رو بخونم -کتابی که ازش متنفرم! حالم از نوشته های کلیشه ایش به هم می خوره! و فقط به خاطر این می خونم که تحسینش می کنم. تحسینش می کنم که از گفتن ِ چیزی "باکش" نیست! خودسانسوری نمی کنه - یا حتی اگه خیلی بی حوصله باشم فقط می شینم روی تخت و همینجوری که به دیوار خیره شدم هات چاکلت ِ داغ رو پایین می دم و در همون حال که سعی می کنم تایم ِ خیره شدن به دیوار و خنک تر شدن ِ نوشیندنیم رو تنظیم کنم، به چیز های قشنگی مثل ِ "او" فکر می کنم و برای خودم خیال های واهی می سازم. خیال هایی که می دونم شاید فقط توی اون دنیا برام اتفاق بیافته و لاغیر.
* عنوان از مولانا


برچسب:
نویسنده: ayso